خانه ی بابا - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 21:41
یادم نمیاد هیچ وقت تو زندگیم دلم اینقدر برای مامان و بابام و خونه شون تنگ شده باشه...اون هفته که ۵شنبه و ۱شنبه ش تعطیل بود، از ۴شنبه تا ۱شنبه اونحا بودم و شب آخر اصلا نمیخواستم برگردم خونه ، و از همون فرداش دل تنگ بودم و منتطر ۵شنبه.ولی آخر هفته مامان اینا رفتن سفر و من خونه موندم و حالا دلم می خواد...
حال - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 21:41
خودمم حال خودمو نمیفهمم!از یه طرف به چیزا اهمیت میدم ، از یه طرف نمیدم!دلم خیلی می خواد برم تو خیابونا بگردم و خرید کنم ، برای خودم و بچه ها و برای عید ، از اون طرف هم دلم نمی خواد از خونه برم بیرون.دوس دارم یه نفر بیاد دستمو بگیره ، همراهیم کنه ، منو ببره خرید کنم.دلم میخواد رژیم بگیرم ، ولی نمی تو...
کاش بشود - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 12:45
سرم درد می کند و احساس می کنم چشم هام تحت فشارند.بغضی بر گلو و سینه ام نشسته و اشکی پشت چشمم منتظر ایستاده.منتظر تلنگری هستم تا گریه کنم.کاش بشود. Adblock test (Why?)
من وجود دارم... - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 12:45
"از جا می پرماگر فقط می توانستم افکارم را کنار بگذارم بهتر می شدافکار از هرچیز بی مزه ترند، حتی بی مزه تر از گوشت تن .همین طور یک ریز کش می آیند و مزه ی عجیبی به جا می گذارند.تازه ، کلمه ها هم هستند ؛ توی افکارند.کلمه های نا تمام ، طرحی ناقص از جملاتی که مدام تکرار می شوند.باید تمام کُنَ...من هّس......
دورنما - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 12:45
دارم خودم رو از دور می بینم که چقدر ساکت شدم و چند روزه هیچی نداشتم اینجا بنویسم ، به جز متن کتاب.خب ، نمی تونم بگم خوبه یا بده.چیزی که در موردش حس می کنم اینه که ذهنم آرومتر بوده و هی کلمه نیومده روی کلمه !کارها روتین تر انجام شدن و برای انجامشون اون انرژی خیلی زیاد روحی که ازم گرفته میشد ، لازم نب...
سرریز - تاریخ: 1402/10/5 ساعت: 23:57
چند روزه همش میخوام اینجا بنویسم، ولی نمیتونم.تو ذهنم پست می نویسم، ولی به نظرم میاد خوب نیست.الانم فکر میکنم اینا مناسب پست کردن نیست.ولی امروز و الان در حد سرریز ، پرم.مضطرب و بی قرارم، کاش دلیل داشتم براش.دل زده و منزجرم ، کاش می دونستم از چی.احساس میکنم تحت فشارم. نمیدونم از چی یا برای چی.منتظر ...
مهملات - تاریخ: 1402/10/5 ساعت: 23:57
دلم میخواد مرموز باشم اینجا ، زیبا و ادبی و خاص بنویسم؛ولی ساده ترین و دم دستی ترین چیزهای موجود ، درونم مثل ماست ترشیده میجوشن و سرریزم می کنن ... Adblock test (Why?)
اصل - تاریخ: 1402/10/5 ساعت: 23:57
همین الان این جمله جلوی روم سبز شد!"میزان پختگی آدما، ارتباط مستقیمی با اصالت چیزایی که اونا رو بهم میریزه داره."تا بهم یادآوری کنه چقدر خام و سطحی و کم عمق و غیر اصیلم! Adblock test (Why?)
شفافیت شفاست - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 9:49
حدود ۹سال پیش بود که من از کارم اومدم بیرون.کار ِ همچین گل و بلبلی هم نبود، اینقدر سختی کشیده بودم توش که دیگه به برگشتن یا حتی جای دیگه سر کار رفتن هم فکر نکردم.تو این مدت بارها رویاپردازی کردم در مورد اینکه چجوری میتونم از چیزایی که دوست دارم پول در بیارم.دلم می خواست برم دوره ی نونوایی ببینم و مغ...
بغل سرد پاییز - تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 9:49
دیگه مثل اون دورانی نیستم که همه چیز گوگولی و رومانتیک بود.آفتاب، آسمون،ابر،بارون،برف،خورشید،هوای سرد ، پاییز؛ همه چیز.هنوز یادمه اون حسی رو که چشمام قلبی میشد برای هرچیزی.حالا اینجوری نیستم، اولش ناراحت و عصبی بودم که چرا نمیتونم مثل اون وقتا محو زیبایی ابرا بشم، ولی بعدش قبول کردم.قبول کردم که چیز...
لامپی روشن در کلّه - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 14:59
همین الآن، این وقت شب ؛ فکرای بزرگی تو سرمه.در مورد مسیر حرفه ای و شغل.فکر کنم همون چیزیه که میخوام و نیاز دارم.حداقل در این جایگاه از زندگیم.انگیزه و اراده و اشتیاق هم دارم.آیا این حس به صبح میکشه و تا روزهای آینده پابرجا میمونه ، که من به جایی برسم؟با ما همراه باشید!پ.ن.باید هرجوری که هست شروع کنم...
یک روز با پلوی زعفرانی - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 14:59
خودم رفتم بخیه هامو کشیدمدرد یا ترس نداشت، ولی از وقتی پامو از مطب گذاشتم بیرون، حس می کنم تو بدنم داره میلرزهبا اینحال رفتم فروشگاه، هله هوله خریدم ، چون بچه ها گناه دارن و حوصله ندارم خودشونو ببرم فروشگاه، داروخانه رفتم که دارومو نداشت و بعدش رفتم دنبال پسر، تو راه گوجه خریدم ، اومدم ناهار کباب تا...
پس از قبلی - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 14:59
بعد از پست قبلی،به خاطر غذا دادن به بچه پاشدم ، برای خودم هم کته ی زعفرونی با کباب تاوه ای و گوجه کشیدم و خوردم.بعدش لرزش بدنم بهتر شد.بعد دوباره دراز کشیدم و احساس خستگی کردم، ولی سعی کردم خوابم نبره، چون باید میرفتم دنبال دختر.ولی حدود نیم ساعت آخر خوابم برد ، عجب خواب عمیقی، گوشیم که زنگ زد ، به ...
امروز - تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 17:11
بله ؛ امروز یه روز دیگه ست.امروز بدون اینکه هیچ برنامه ای داشته باشم و اصلا بهش فکر کرده باشم خونه رو تمیز کردم.و خوبیش همینه که حتی یه دقیقه هم بهش فکر نکردماز اتاق بچه ها شروع کردم ، دو تا ماشین لباس شستم، یه ماشین ظرف و کلی هم ظرف بزرگ با دست ، میوه شستم ، یه عالمه اسباب بازی و لباس جا به جا کردم...
قله ی موج سینوسی - تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 17:11
الان توی اون دوره از سیکل زندگیم هستم که هرچی کار هست رو با هم انجام میدم!پیش روانپزشکم رفتم، بچه ها رو بردم چشم پزشکی،دکتر زنان رفتم که هنوزم دنباله داره کاراش و شاید به جراحی برسه، لیزر هم رفتم، تو ذهنمه آرایشگاه هم برم ولی نمی دونم موهامو میخوام چه رنگی کنم،اگه میدونستم همین امروز رفته بودم
آتش فشان - تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 17:11
دقیقا همین الان احساسات ِ درونم ، داره فوران میکنه؛ دارم منفجر میشمبه هیچ چیز فکر نمی کردم و فقط کارامو میکردماز دیروز تا امروز انگار ۱۰ روز طول کشیده براموقتی همسر در مورد یه مساله جدی و مهم صحبت کرد،اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که الآن وقتش نیست . بعد یادم افتاد به همه ی وقتایی که چیزی رو می...
ساعت های بیهوده - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 17:01
ساعت ۱۱ شبه و من رو حیاط نشستم و دارم پیاز سرخ می کنم،تازه یه تابه ی دیگه هم مونده.از صبح هم چند تا کار عقب افتاده مو انجام دادم، مثل الک کردن آردی که سوسک شده! و خرد کردن نبات.عصرم دختر رو بردم موهاشو کوتاه کردم.دیشب هم رب گوجه پختم!روز قبلش رفتم آرایشگاه (بعد از ۵ ماه)فردا هم وقت مشاور دارم برای د...
سر در گریبان - تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 10:49
دلم به شدت گرفته، لبریزم از گریه؛ ولی نمی تونم گریه کنم.منی که همیشه اشکم دم مشکم بود، الان دلم می خواد بشینم یه دل سیر گریه کنم، ولی نمی تونم.به شدت هر متنی که از کسی می خونم ، احساس همذات پنداری شدید می کنم و میبینم این درد منم هست، اما کلمه ندارم براش، حتی فکرم نمی کنم بهش؛ مثل کبکی که سرشو می کن...
غر غر غر - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 20:09
حالم یه جوریه.دلم گرفته .برعکس بیشتر مواقع، دلم می خواد با کسی حرف بزنم.همسر سر کاره و از ۵ باری که بهش زنگ زدم ۱ بارو جواب داد و اونم زود رفت، چون کار داره.مامان هم با خواهراش دور هم جمع بودن و دیگه زود قطع کردم ولی حسودیم شد به خواهراش و از دستشون عصبانی و کمی خشمگین شدم.دلم می خواد خواب دیشبم رو ...
- تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 20:09
خسته بودم.یه گوشه دراز کشیدم برای خودم.کم کم چشمام گرم شد، ولی هنوز خواب نبودم.پسرم اومد پیشم، دید چشمام بسته س، آروم یه چیزی گفت، جواب که ندادم گفت مامان خوابه.یه دقیقه بعد، پتوشو آورد انداخت روم.هوا گرم بود ،ولی من قلبم ذوب شد و با وجود گرما ،پتو رو کنار نزدم و خواب رفتم ... Adblock test (Why?)