برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
مهمونی تموم شد. دیشب حدود ساعت ۹ و نیم رفتن. خیلی بهم خوش گذشت . مدتها بود اینجور احساسی نداشتم. صبح بچه ها رو گذاشتیم خونه پیش مامانا و ۳ تایی رفتیم بازار. هر کس چیزایی که میخواست و تهیه ، با هم حرف زدیم ، خندیدیم.... خیلی خوب بود . من به طرز فجیعی هیچ آدمی دور و برم خودم ندارم به عنوان دوست. حرفای ساده ای زدیم ، ولی همینا خیلی چسبید.
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
از دیشب تا حالا چیزهای زیادی را روی فکرم آوار کرده ام. مثلا ارسال گوشی برای گارانتی که خودش ۷ خوان دارد. مثلا بازسازی خانه که ۱۰۰۰ خوان دارد به اضافه ی نداشتن پول لازم ... مثلا برگشت به کار .... حتی سفارش چند چیز کوچک و بزرگ ... نمی دانم ، شاید هم خودشان اوار شده اند اصلا! کاش یک به یک به برآیند برسند ... در مورد خانه ، گزینه ی نوینی به میز اضافه شده ، که کلا محاسبات قبلی را به هم میریزد ... به نظرم خوب می آید و سخت! امیدوارم بشود ....
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد

۵ تا جوجه خریدم.
حالا بهم میگن مامان جوجه ها!
( ۷ تا جوجه؛ هم جوجه های خودم، هم جوجه های جدید)

توت فرنگی و لیمویی ، قهوه و حنا ، مشکَک ( که پسر بهش میگه بادمجون
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
حالم خوب نیست
تو دلم دارن رخت میشورن.
تو گلوم هم یه ماهی بادکنکیه که داره باد میکنه و قل میخوره.
نمی تونم خودمو اروم کنم.
نمیدونم چیکار کنم.
چیز میز خوردم.
بازی کردم.
تو اینستا چرخیدم.
فیلم دیدم.
خوب نشدم.
پ.ن.
چشمامو بستم و همه ی حسم رو تجسم کردم و دیدم.
کامنتای زیبای ماویرای عزیزم رو خوندم .
و کمی گریه کردم.
الان یه ذره بهترم.
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد