آز فیزیک
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 9:10
چاردیواری آز فیزیک تو خواب دیشب ، من ِ الان ، برگشته بودم سال آخر دبیرستان درس بخونم.خوابگاه هم میرفتم.کلاس اول رفتم آزمایشگاه فیزیک ، آخر کلاس معلم گفت تو دفتر حاضری بزنید ، اسم من تو دفتر نبود!اینقدر این ور اون ور و پیش معلم ها و کارمندهای مختلف رفتم که نگو.بار چندم که رفتم پیش کارمند آزمایشگاه ، ...
دوستی های ساده
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 9:10
مهمونی تموم شد. دیشب حدود ساعت ۹ و نیم رفتن. خیلی بهم خوش گذشت . مدتها بود اینجور احساسی نداشتم. صبح بچه ها رو گذاشتیم خونه پیش مامانا و ۳ تایی رفتیم بازار. هر کس چیزایی که میخواست و تهیه ، با هم حرف زدیم ، خندیدیم.... خیلی خوب بود . من به طرز فجیعی هیچ آدمی دور و برم خودم ندارم به عنوان دوست. حرفای...
افکار نصفِ شبی
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 9:10
چاردیواری افکار نصفِ شبی ... فکر که میکنم، میبینم من تو این ۵ سال اخیر، اندازه ی همه ی زندگیم رشد کردم و بزرگ شدم و عاقل شدم.حس میکنم اون رشد روانی که تو دوران نوجوانی و جوانی و حتی کودکی باید میکردم رو تو این ۵ سال به دوش کشیدم ...استخون ترکوندم ...و درد کشیدم ...منظورم هیچ رشد خاص یا کار شاقی نیست...
آوار
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 9:10
از دیشب تا حالا چیزهای زیادی را روی فکرم آوار کرده ام. مثلا ارسال گوشی برای گارانتی که خودش ۷ خوان دارد. مثلا بازسازی خانه که ۱۰۰۰ خوان دارد به اضافه ی نداشتن پول لازم ... مثلا برگشت به کار .... حتی سفارش چند چیز کوچک و بزرگ ... نمی دانم ، شاید هم خودشان اوار شده اند اصلا! کاش یک به یک به برآیند برس...
روز تعطیل بد
-
تاریخ: 1405/6/24 ساعت: 9:10
چاردیواری روز تعطیل بد امروز از اون روزاییه که خوب نیستم و گریه دارم.4 تا بچه اینجان و دارن اتیش میسوزونن.تصمیم گرفتم از هفته بعد برگردم خونه ی خودم.دیگه خسته شدم.بچه ها زیادی میان اینجا و گاهی کارهاشون واقعا اذیت کننده س.چیزای دیگه ای هم هست ....برای جمعه حدود 25 تا مهمون دعوت کردم, ولی هنوز هیچ بر...
جوجه رنگی
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 11:14
۵ تا جوجه خریدم.حالا بهم میگن مامان جوجه ها!( ۷ تا جوجه؛ هم جوجه های خودم، هم جوجه های جدید)توت فرنگی و لیمویی ، قهوه و حنا ، مشکَک ( که پسر بهش میگه بادمجون
دلتنگی
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 11:14
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید . من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ، ویران کند ؛ دوباره بسازد ... Adblock test (Why?)
فرار جوجه ها
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 11:14
جوجه ها رو گذاشتم خونه ی مامانم و اومدیم خونه ی خودمون.چند تا کار دارم که باید انجام بدم.خواهرم یه بار زنگ زده از جوجه ها شکایت کرده
غرنامه-۱
-
تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 17:04
بعد از اینکه ۴شنبه ظهر ، پشت تلفن گریه افتادم ، عصرش کولر رسید و دیروز هم نصب شد بالاخره!داشتم میگفتم من خسته شدم که این همه تقلا میکنم و کسی همراهی نمیکنه و اصلا کسی نمیبینه و براش مهم نیست .چقدر وقته پیگیر کولرم ، سرچ کنم ، بپرسم ، قیمت بگیرم ، وانت پیدا کنم ، یه بار که همسر همراه بود ، لحظه آخر ب...
غرنامه-۲
-
تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 17:04
این هم زیادی رو فکرم سنگینی میکنه ، پس مینویسمش.کارای بازسازی باغ حدود ۱ ماه و نیم طول کشید.وقتی بالاخره تموم شد، من گفتم تازه رسیدیم به نقطه ی اولی که من میخواستم شروع کنم ، یعنی تمیزکاری و فرش کردن و وسیله آوردن و ....از ناراحتی یا حتی شوخی نگفتم ، با لبخند گفتم و واقعا برام جالب بود که این همه کا...
معجزه ی باغ
-
تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 17:04
و در آخر ، فکر میکنم اومدن به باغ، بهترین تصمیمی بود که برای الان میتونستم بگیرم.و بهترین کاری که برای بچه ها میتونستم بکنم.خودم در شرایط روحی خوبی نبودم ، بچه ها تو روزای گرم تابستون ، تو خونه کوچیک زندونی ، با من و تی وی و موبایل ...ولی اینجا فضا بازه .اینجا هر کدوم یه دوست پیدا کردن و تقریبا هر ر...
ماهی بادکنی با سطح ناصاف و کوچک و بزرگ شونده
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 12:38
حالم خوب نیستتو دلم دارن رخت میشورن.تو گلوم هم یه ماهی بادکنکیه که داره باد میکنه و قل میخوره.نمی تونم خودمو اروم کنم.نمیدونم چیکار کنم.چیز میز خوردم.بازی کردم.تو اینستا چرخیدم.فیلم دیدم.خوب نشدم.پ.ن.چشمامو بستم و همه ی حسم رو تجسم کردم و دیدم.کامنتای زیبای ماویرای عزیزم رو خوندم .و کمی گریه کردم.ال...
حس کردن
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 12:38
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید . من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ، ویران کند ؛ دوباره بسازد ... Adblock test (Why?)
عمو زنجیرباف
-
تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 12:38
زیر باد کولر و پنکه نشستم و دارم یه گالن چایی میخورم.چاییش خیلی خوبه ، دقیقا همون طعم و دمایی رو داره که باید.پسر داره نودل میخوره.اون حس بد رفته ، حداقل فعلا.حدود یه ساعت پیش رفتم آشپزخونه ، مرتب کردم و ظرف شستم.چایی گذاشتم و برای پسر نودل درست کردم.دختر خونه ی مامانمه و همسر ماموریته.راستش خوبه که...
جادو؟
-
تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 11:24
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید . من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ، ویران کند ؛ دوباره بسازد ... Adblock test (Why?)
ماست مالی
-
تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 11:24
سومین شب متوالیه که میخوام بنویسم ، ولی نمیتونم.الان روی تراس نشستم و دارم ماکارونی داغی که خواهر همین الان پخته رو میخورم!خواهر امشب اون ور خاله ی خفن بودنش گل کرد و برای بچه ها انیمه ی شیطان کش گذاشت.
خونه ی مادربزرگه
-
تاریخ: 1403/3/13 ساعت: 11:24
امشب باز خونه مامان اینا هستم.همه رو خواب کردم و الان خودم اومدم رو تراس بخوابم.واقعا خنک و دلچسبه،البته صدای ویز ویز پشه هم میاد!ولی امشب مجهز شدم به کِرِم ضد پشه! ببینم اثر میکنه یا نه.فقط مشکلی که هست ، نور خیلی زیاده.دو تا چراغ تو خیابون روشنه. من پشت بهشون خوابیدم، و آسمون واقعا محشره.آسمون شب ...
یک روز ابری
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 12:39
خسته م.ولی خونه تمیز و مرتبه، چای دم کشیده ، کیک گوشت و سبزیجات تو فره و بوش تو خونه پیچیده ، زیر سکنجبین رو خاموش کردم و سالاد هم آماده ست.حموم رفتم ، بچه ها رو پیاده روی و خرید بردم و باهاشون سیب زمینی کاشتم!الان دختر تو حمومه و پسر یه ریز داره باهام حرف میزنه.یه جورایی میتونم بگم روزمو نجات دادم ...
یک روز بارانی
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 12:39
صبح با سردرد بیدار شدم.بچه ها نسبتا خوب بیدار شدن ، ولی دختر هزار تا بهانه آورد و نمیخواست بره مدرسه. تا لحظه ی آخر طول کشید آماده شدنش، و با اینکه زود بیدار شدیم ، بازم دیر رسیدیم!بیرون ، حال و هوای زیبایی بود ...بارون ، برف پاک کن ، آب هایی که تو خیابونا وایسادن ، چاله های آب ، شیشه های بخار گرفته...
ادامه ی جمعه
-
تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 21:41
عصر برام دلگیر بود و به خوبی صبح نبودم.کمی احساس خشم و بیقراری داشتم، نمی دونم چرا.از دیشب سردرد دارم.امروز کمی بارون اومد،ولی من اصلا نرفتم ببینم.هوا برام مثل هوای عید میمونه.حوصله ی عیدو ندارم.امروز فهمیدم قرار نیست تا عید لاغر بشم!ظهر که سالاد درست میکردم با رنده دستمو بریدم.الان خوابم میاد ولی ح...