خرید بک لینک

این هم زیادی رو فکرم سنگینی میکنه ، پس مینویسمش.

کارای بازسازی باغ حدود ۱ ماه و نیم طول کشید.

وقتی بالاخره تموم شد، من گفتم تازه رسیدیم به نقطه ی اولی که من میخواستم شروع کنم ، یعنی تمیزکاری و فرش کردن و وسیله آوردن و ....

از ناراحتی یا حتی شوخی نگفتم ، با لبخند گفتم و واقعا برام جالب بود که این همه کار داشته تا بشه بیای توش.

مامان گفت باید از عید شروع میکردی که زودتر تموم بشه.

گفتم اون موقع که نمیتونستم بیام اینجا بمونم و کارا رو بکنم .بچه ها مدرسه و امتحان داشتن.

گفت کاری با تو نداشتن که، خودشون انجام میدادن ،الانم مگه تو کاری کردی ؟

خیلی غصه م گرفت ، ولی مثل همیشه ذهنم قفل شد و هیچی نگفتم.

از همون عید که مامان میگه ، حتی قبل ترش ، بهشون گفته بودم که تابستون میام تو باغ زندگی کنم. اولش مامان مخالفت کرد ، به خاطر وضع داغون ساختمون باغ. ولی خب ، وقتی حرفامو شنید و دید چقدر مستاصلم قبول کرد و همراهیم کرد.

ولی تا روزی که خودم دست به کار نشدم ، هیچ کاری انجام نشد.

دقیقا روز بعد از آخرین امتحان دختر اومدیم اینجا.

خودم بلند شدم ، فرغون رو برداشتم و شروع کردم به جابجا کردن گونی هایی که اندازه شون تا گردنم می رسید ... بردم ته کوچه تو یه انباری.

روز اول ۳ تا رو بردم و بعدش حالم بد شد ، سردرد و تهوع و ...

روز بعد رفتم شروع کردم و گفتم امروز ارومتر کار میکنم که حالم بد نشه . دو تا دیگه رو برده بودم که بابا اومدن کمک و گونی ها رو ۲ تا ۲ تا بار فرغون میکردن و میبردن و خیلی زود تموم شد.

همه ی آت و آشغالای اتاق رو در آوردم و چیدم تو حوض تا بعدا مامان و بابا تصمیم بگیرن باهاشون چیکار کنن.

یه روز هم شروع کردم به تمیزکاری . همه جا پر از خاک بود ...

بعد تصمیم گرفتن بازسازی کنن.

یه در رو باید میاوردیم بالاتر که با بابا کندیمش ،و بله، من هم با پیکور کار کردم و چند ساعت زمان گذاشتیم تا درو کندیم.

یه روز نجار اومد ، منم بودم.

یه روز آهنگر اومد ، منم بودم ، براشون آب و چای میاوردم و وسیله میدادم بهشون و حتی نردبون رو میگرفتم...

بعد اوستای گچ کار اومد و من مشغول خدمات رسانی شدم ، اب و چای ، شربت ، ناهار ... همه ش در حال رفت و آمد بودم.

بعد یه نفر اومد یه درخت رو با اره برقی برید ، و منم هم پای بابا و همسر ، چوب ها و شاخه ها رو جمع کردم و ریختیم تو وانت که ببرن ...

بعد که گچ کار رفت ، من اومدم ، دست تنها ، کل خونه رو باز تمیز کردم ، و سطل سطل خاک و نخاله بیرون بردم .....

بعد یه اوستای دیگه اومد برای درست کردن کف حیاط ، و من باز هم خدمات رسانی کردم.

بعد نقاش اومد ، که اون کاری به ما نداشت.

این وسطا ، هرچی فرش و موکت و اینجور چیزا تو باغ بود رو با همسر آوردیم تو پارکینگ عمه و شستیم. بعدش دستم از درد از کار افتاده بود!

نقاش که رفت ، یه دور دیگه خونه رو جارو زدم ، باز هم تنهایی.

بعد هم همه جا رو با بدبختی شستم ، چون شیب ها اصلا خوب نبود و هیچ راهی برای در رفتن آب هم نبود .

ولی هرچی فکرکردم دیدم این همه غبار بدون شستن هیچ وقت تموم نمیشن!

بعد هم هول هولکی همه جا رو فرش کردم ، چون اگه فرش نمیشد ، باز هم باید تمیز میکردم.

بعد تازه شروع کردن به بستن مجدد لامپ ها و هزار کار دیگه....

سایه بون برای تراس گرفتم که بچه ها بتونن بازی کنن راحت ، و بابا و همسر نصبش کردن ...

خلاصه که دردسر زیاد بود.

منم در کل از روال کار لذت بردم، به جز گاهی که واقعا اعصاب خرد کن میشد!

هرجا هم تونستم ، هر کاری که بود ، انجام دادم ...

بلوک و آجر جابجا کردم ، با پیکور و دریل کار کردم ، آب و چای دادم ...

بعد از هر بار تمیزکاری ، تمام مژه ها و موهای صورتم سفید میشد از گرد و خاک زیاد ...

یه نصف روز هم قیچی درخت چینی و اره برداشتم و تو مسیر ، هرجا شاخه ها به سرمون گیر میکردن، چیدم و بریدم و یه راه درست و حسابی باز کردم .

اینت همه ش هم پشت سر هم انجام نمیشد ، مثلا میومدم نصف هفته اینجا بودم ، بعد ۲ روز میرفتم خونه ، دوباره مییومدم و ....

خلاصه که زحمت زیاد کشیدم . بابتش هم خوشحالم.

همه هم همراهیم کردن.

بابا خیلی زحمت کشیدن ، همسر هم پشتوانه م بود ، هم کمک میداد، مامان هم خیلی همراه بود ، چه با حرفاش، چه با نگهداری بچه ها ، هر روزم که صبح و ظهر و شب ، خونه ش بودیم!

برگردیم به اول ، مامان که اون حرفو زد ، منظورش این بود که اوستاها کار میکردن و کاری به تو نداشتن .

ولی من ناراحت شدم .

از حرفش ؟ شاید .

از اینکه فکر میکنه من کاری نکردم ؟ حتما!

واقعا متوجه نشده من چقدر کار کردم؟

دیگه مهم نیست.

حالا که اینجا نوشتمش، احساس می کنم سبک شدم.

معجزه ی نوشتن.

برچسب: نویسنده: ماهان جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 17:04

صفحه بندی