بعد از اینکه ۴شنبه ظهر ، پشت تلفن گریه افتادم ، عصرش کولر رسید و دیروز هم نصب شد بالاخره!
داشتم میگفتم من خسته شدم که این همه تقلا میکنم و کسی همراهی نمیکنه و اصلا کسی نمیبینه و براش مهم نیست .
چقدر وقته پیگیر کولرم ، سرچ کنم ، بپرسم ، قیمت بگیرم ، وانت پیدا کنم ، یه بار که همسر همراه بود ، لحظه آخر بابا گفتن این خوب نیست و از این پرتابلا بخرید ، که بعدا معلوم شد اصلا خوب نیست . یه بار دیگه هم که بابا اکی داده بودن ، بعد از هزار بار تماس تلفنی و شماره از این و اون گرفتن و وانت پیدا کردن و یاد آوری به همسر ، تهش گفت الان اصلا رو مودش نیستم!
بله ، نه پدر و نه همسر هیج کدوم تایم زیادی اینجا نیستن، عصرا هم که بابا میان ، همه ش میگن به به ، اینجا چقدر هواش خوبه و خنکه!
هر دوشون هم تحمل گرماشون از من بیشتره.
ولی کی اینجا زندگی میکنه؟ من با دوتا بچه .
از روزی که اومدیم اینجا هیچ چیز سر جاش نبوده .
از چراغ و مهتابی بگیر ، تا گاز و سینک ظرفشویی ....
دیروز هم تازه کولر ، و پنکه ی اون یکی اتاق نصب شد.
آبگرمکن هم هنوز نیست ولی مهم نیست ...
تو این یکی دو روز هم باید بیان پرده نصب کنن.
و خب ، بعد از هر کاری تمیزکاری !
دقیقا همین چیزهاست که خسته م میکنه ... رو روال نبودن کارها ...
پ.ن.۱
روز اول ، دوست مامان بهم گفت هوا خیلی گرمه که ، چیکار میخوای بکنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم تا نیام توش هیچ کاری انجام نمیشه ، یا خیلیییییی طول میکشه ....
پ.ن.۲
نظر آبان عزیز رو بعد از نوشتن این پست دیدم ، و کاملا درسته و موافقم باهاش.
صرفا خواستم بگم با دیدن اون نظر اینا به فکرم نرسید ، چند روزه دارم نشخوار میکنم این فکرا رو ....
پ.ن.۳
اینا رو نوشتم که یادم باشه سختی هم همیشه هست.
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد