مهمونی تموم شد. دیشب حدود ساعت ۹ و نیم رفتن. خیلی بهم خوش گذشت . مدتها بود اینجور احساسی نداشتم. صبح بچه ها رو گذاشتیم خونه پیش مامانا و ۳ تایی رفتیم بازار. هر کس چیزایی که میخواست و تهیه ، با هم حرف زدیم ، خندیدیم.... خیلی خوب بود . من به طرز فجیعی هیچ آدمی دور و برم خودم ندارم به عنوان دوست. حرفای ساده ای زدیم ، ولی همینا خیلی چسبید.
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد