این روزها
-
تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 20:09
دو هفته س که دارم میرم باشگاه. دو برابر حس بهتری دارم.با دختر و پسر ، با هم میریم.با دکترم هم صحبت کردم و داروهامو کم کرد، الان فقط دو تا قرص می خورم.عملا هم داروهای دخترو قطع کردم. احساس می کنم باید بیشتر بررسی بشه. قراره ببرمش پیش مشاور.وزن کم نکردم، ولی راضیم.جلسه های اول سردرد میشدم، الانم کمرم ...
ملکه ی پاییزی
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 12:07
دومین روز زمستونه.تو این ده روز اخیر، موقع رانندگی ، وقتی برگای زرد درختا رقص کنان تو خیابون جابجا میشدن، وقتی چشمم میفتاد به صف درختایی که روی شاخه های درهمشون کم و بیش برگای طلایی چشمک می زنن، وقتی هوای خنک و تر و تازه از پنجره می خزید تو؛دوباره یادم اومد که عاشق پاییز بودم،دوباره یادم اومد چرا عا...
۳۵
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 12:07
حالم کمی بهتر از همیشه ست.میتونم با اطرافیانم ارتباط قابل قبولی برقرار کنم.می تونم دعواهای همیشگی بچه هامو کم و بیش تحمل کنم.می تونم با دخترم حرف بزنم و شوخی کنم .می تونم گاهی بخندم.می تونم قصه بگم.شعر بخونم.برقصم.می تونم با خواهرم شبای ۵شنبه فیلمای پرنسسی ببینم!هنوز نمی تونم کتاب بخونم.هنوز حوصله ن...
درد داشت...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 12:07
به دهه ی سوم زندگیم نگاه می کنم.بارداری، زایمان، بچه داری، افسردگی ...روزای سختی رو گذروندم؛درد داشت...ولی به طور عجیبی ازش راضیم!حس می کنم این افسردگی و این درد و این عجز ، باعث شد چیزایی رو ببینم و بفهمم...وقتی یه چیزی رو فهمیدی، دیگه هرگز نمی تونی برگردی به وقتی که نمی دونستی...من چیزایی رو فهمید...
سفر
-
تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:27
عجیبه!هر وقت کنار خیابون یه اتوبوس بین شهری میبینم که منتظر مسافراشه، یا مسافرایی که منتظر اتوبوس هستن، ناخودآگاه، دلم میخواد با یه ساک کوچیک سوارش بشم و برم ...نمی دونم چرا اینقد احساس کشش می کنم ...کجا؟نمی دونم! Adblock test (Why?)
حبه ی قند
-
تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:27
"دوسِت دارم مامانِ بزرگِ کوچولویِ قشنگ من""قربونت بشم"اینا دیالوگاییه که این روزا قلبمو ذوب می کنه ...وقتای که پسرک گاه و بیگاه بین بازی هاش میاد رو دستم و وول می خوره و خودشو تو بغلم جا می کنه و با لحن بچه گانه اینا رو می گه...تازه دارم تو زندگیم می فهمم که وقتی یکی قربون صدقه ت می ره چقدر زیباس .....
زندگی
-
تاریخ: 1401/4/19 ساعت: 23:27
می تونم بگم دوران سختی از زندگیم رو پشت سر گذاشتم و یا شاید هنوزم دارم پشت سر میذارم...بار خیلی سنگینی رو شونه هام حس می کردم و واکنشم به سنگینی این بار ، سرزنش خودم بود که چرا نمی تونی؟ مشکل از خودته که نمی تونی ...به قول مشاور، دخترم بچه ی سختیه و من خودمو برای این سختی مقصر می دونستم ، شاید هنوزم...
گل مریم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
بالاخره برای خودم مریم خریدم! هزار بار به همسر گفته بودم برام گل بگیر و این اواخر فرموده بودم هوس مریم کردم! ولی دریغ از یک ری اکشن به جا! خلاصه امروز خودم خریدمش و وارد خونه که شدم تقدیمش کردم به همسر! با نیم کیلو شیرینی خامه ای حتی! الانم گل زیبام بالای سرمه و با هر نفس کیفور میشم از این بوی خوش. ...
خرید؟
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
دلم گرفته از حدود ۸.۵ دراز کشیدم تو اتاق بچه ها و سعی کردم خوابشون کنم، تا حدود ۱۱ که خوابیدن. واقعا بیش از توانم بود. سمت چپ و پایین دلم درد می کنه و پای چپم هم درد میکنه و بیشتر از هر چیز کلافه ام. ته ذهنم عصبی ام. بالاخره ۱۱ که بچه ها خواب رفتن به
ذهن خسته
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
لعنت به ویدئو پلیر اینستاگرام. دیوونه م کرده، البته با همدستی دو تا بچه. هی باید پاوس کنم به این و اون جواب بدم یا رسیدگی کنم یا دعوا کنم و هی دستم میخوره میاد از اول خسته شدم الانه که گریه م بگیره ساعت هنوز ۱۰ صبحه ولی انگار یه نصف روزه که دارم با ز
یه شب دیگه، یه من دیگه!
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
میتونم بگم امشب نسبت به دیشب حدودا ۱۰ درجه مودم بالاتره! دختر با آرامش و تقریبا خودجوش تکلیفاشو انجام داده همسر زباله ها رو گذاشته دم در و بعد تو پروسه خواب بچه ها همراهی کرده و کتاب خونده براشون و خاموشی زده و بعد رفته پی کار خودش، منم قصه صوتی براش
نشانه های کوچک
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
وقتی به خودم نگاه میکنم و می بینم موهامو رنگ کردم؛ به صورتم کرم میزنم؛ رژ لب میزنم و خط چشم می کشم؛ بعد مدت ها رفتم اپیلاسیون، و از این دست کارها؛ می فهمم که بهترم؛ بهتر شدم؛ بهتر از حدود ۱ سال یا ۶ ماه پیش. هنوز خیلی خوب نیستم، ولی بهترم. و خوشحالم به خاطرش. تصمیم گرفتم این هفته یه کم بیشتر خودمو د...
افتخار؟
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
تو پست قبل یادم رفت بگم دفعات سردردام کمتر شده و خواب های آرومتری هم میبینم و کلا خوابم بهتر شده و احساس خستگیم هم کمتر. وای خدا چه روزای سختی بودن.... چه روزای سختی ... چه روزای سختی... واقعا دلم میخواد گریه کنم... طفلکی هستم گناه دارم خسته م... دل
ور
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
این روزا بدنم به شدت ضعیف شده. یه بار که مجبور شدم یه نصف روز برم بیرون دنبال کارام و راه رفتم، شب از درد پا خوابم نمی برد، و چند بار دیگه هم تکرار شد! و کوچکترین کاری هم که با دستم بکنم ، شب دستم غش میره و درد میگیره! بدیش اینه که خیلی دلم میخواد ور
وقتی می تونی گذشته رو ببینی.
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
یه مدت قبل تر یه پستی نوشتم که توش گفتم خیلی احساس بیهودگی میکنم و باید حتما یه کار مفید مثل کتاب خوندن یا خیاطی و این چیزا انجام بدم تا احساس عذاب وجدان نداشته باشم. تو اون دوره، واقعا فشار زیادی روم بود و فکرم همش درگیر بود. مرتب داشتم هدف گذاری می
عید
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
هوووف. کاش زودتر سال تحویل بشه، راحت بشم از بدو بدو! اونم بدو بدو برای کارای بیخود و تمیزکاری! امسال اصلا لباس نو نخریدم و راستش لباسایی هم که دارم زیاد خوب نیست و دوسش ندارم. تا حالا برام مهم نبود، ولی الان ناراحتم. لباس نو می خوام:(
نوروز
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 20:01
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید .من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ،ویران کند ؛دوبارهبسازد ...
دلتنگم
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 5:26
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید .من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ،ویران کند ؛دوبارهبسازد ...
دخترک
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 5:26
زین باده ای که محتسب شهردر کوچه می فروشد ارزان ،غیر از خمار ، هیچ نخواهی دید .من تشنه کام ساغر آن باده امکز جرعه ای ،ویران کند ؛دوبارهبسازد ...
شب های سرد
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 5:26
چند شبه خوابای عجیب میبینم خواب عوضی ترین آدمای زندگیم رو ...بعد تو شب بیدار میشم و ساعت ها بهش فکر میکنم و ممکنه تو همون نصفه شب کار احمقانه ای بکنم ...